Friday, June 5, 2015

خوابهای پراکنده: سه دختر

سه دختر بودن و یه دونه من. یکی سفید و یکی سیاه و یکی قرمز. من پای تخت نشسته بودم رو زمین و دختر قرمز بالای تخت داشت با آهنگ تو سرش نرم و کشدار می رقصید. دختر سیاه که کنارم نشسته بود به دختر سفید که اونم کنارم نشسته بود گفت
Ne néglige pas son anniversaire!
دختر سفید برگشت دستمو گرفت با لحنی از دلسوزی تو چشام نگاه کرد و گفت
 Mais c'est lui qui néglige son anniversaire..!

ساعتمو نگاه کردم. جای عقربه تقویم بود. به تاریخ 15 ژوءن. هنوز وقت هست تا 24 ام. پیشاپیش تولدم مبارک.

Tuesday, May 12, 2015

پاره آجر

نمی دونم چیه. از ساعت 1 تا الان انگار یه چیزی توم پاره شده. ریخته بیرون. مث اسید. رگم می سوزه. مغزم می سوزه. شیکمم می سوزه. استخونم می سوزه. میل به زندگی مث حشرترین فاحشه ی محلمون زده بالا. درست به همون اندازه که میل به تموم کردنش. بین دوتا خواستن و نخواستن بینهایته که دارم باز می شم از هم. تموم جیبا و درزای لباسام پر از آجرایی که از خراب کردنا جا مونده. از ساعت 1 تا حالا جیبام پاره شدن. پاره آجرا همه جا پخش زمینن. از ساعت 1 تا حالا افتادم روشون و مث یه احمق سعی می کنم باز بهم بچسبونمشون. انگار می خوام همه ی اون خونه ها که توش زندگی کردمو، همه ی اون عشقای نارسو که سر زا رفتنو، همه ی اون نفسای عمیقی که زیر گوشای کر کشیدمو، همه ی اون سوراخ موشایی که توش از ترس واقعیت قایم شدمو، همه ی اون انزواها رو، که ساختمو و توش لونه کردم و بعد ترسیدم و خرد و خمیرشون کردمو، باز از نو بسازم. از اون همه خرابه حالا همین 3 4 تا خرده آجر مونده. اما انگار عقل از سرم پریده. همین حالا می خوام همرو باز بسازم. با همین چس دونه مصالح. تا صبح نشده. تا داغم. تا می سوزم.

می دونم نمیشه. این پاره آجرای تو جیبم
فقط واسه یادآوریه. نه ساختن.

Thursday, April 23, 2015

سوره ی جا افتاده - گرگهای صدا خفه کن دار

سلب مسئولیت (disclaimer) : این پست صرفا جهت تخلیه ی عمومی چاه الهامات نوشته شده. قصد و یا غرضی در هرگونه ارتباط با مخاطب در آن غایب است. لطفا زور نفرمایید.



فریاد زدن امری است انجام دادنی و نه فهمیدنی. و از این رو فهمش پر است از کج فهمی و نافهمی و نفهمی. اگر که نوشته شود یا کشیده شود یا که خوانده شود. من واقعا آن هر آنچه که باید  را درنیافتم. و من نمی باید آن را که انجام دادنی است و نه دریافتنی به اصرار بفهمم.

این که بدانید زوزه ی گرگ چگونه ممکن است صدا کند نه به گرگ کمکی می کند و نه به شما. اما بدانید که چگونه زوزه کشیدن تفاوت دارد زمان فریاد زدن خوشحال و یا فریاد زدن غم انگیز. هنگامی که فریاد زدن جفت گیری است و یا فریاد زدن ادعای قلمرو. هنگامی که یک فریاد زدن "هی، به من نگاه کن" است و یا فریاد زدن "مرا به تنهایی خودم ترک کن".

و بخش فهمیدن فریاد گرگ٬ خاصه اگر بی صدا باشد٬ تنها منفذ تازه یی را به سوراخهای این دیوار سوراخ سوراخ باز می کند، دیواری که پناهی است در برابر تمام رویاهای اغواگر و عشوه گر، که چون باز شد قابل بازگشت نیست. چونان در دژی که ‍‍‍پی توهم صدایی که نیست باز می شود و تاریکِ آن سو برای نگهبان تا پیش از این بی خیالش می شود منبع همه ی الهامات خوفناک شبهای باقیمانده ی زندگی مشترک او و در. اما ذهن نا امن شده ی نگهبان در را هم ناامن می کند. و دژ را. همیشه می شود و همیشه می ماند و هرگز نمی رود این فهم صداهایی که شنیده نمی شوند. مثل دیوانه یی که علاوه بر خُلیت خویش چیزخورش هم کرده باشند، نگهبانِ به اجبار به عقدِ در درآمده پارانویدی می شود که همواره چیزهایی که نیست را می شنود. و آنقدر اصرار به فهمشان می کند تا عقل او به زوال و حتی گا برود. و در هم با او. و دژ هم با این دو. و همانا این لطمه یی جبران ناپذیر است. و همانا گاهی خداوند به طریقی جبران ناپذیر می گذارد. اگر بنا باشد که بگذارد. باشد که نگذارد. آمین.

Tuesday, April 21, 2015