Wednesday, August 28, 2019

برداشتهایی آزاد از ویتگنشتاین

من یا شادمانم و یا ناشاد، همه چیز همین است. می توان گفت، خوب و بد وجود ندارند. انسانی که شادمان است نباید از هیچ چیز بترسد، حتی از چهره مرگ....تنها، انسانی که نه در زمان، بلکه در لحظه می زید، می تواند شاد باشد. جهان شادمانان، از جهان ناشادان بسیار متفاوت است...
اخلاق و زیبایی شناسی هر دو یک چیزند. 
محدودیت های زبانی من، محدودیت جهان زیست من است...همه آنچه می دانم، تنها چیزهاییست که برایشان کلماتی دارم...(لذا) هر جهانی جهان یک فرد است، این ایده با این واقعیت نمایانده می شود که حدود زبان (زبانی که تنها من می فهممش) حدود جهانی است که در آن می زیم... در زبان ما، اسطوره شناسی کاملی نهفته است...مردمان، عمیقا در اوهام فلسفی (درواقع اوهام دستور زبان) گرفتارند و رها کردن شان ممکن نیست مگر آنکه ابتدا بتوان آنان را از کلاف چند جانبه و پیچیده زبانی که در آن گرفتارند، رهانید... فلسفه، نبرد علیه طلسمی است که زبـــان ما بر ذهن ما می افکند...اگر شیری می توانست سخن بگوید، ما سخنان او را نمی فهمیدیم...آنچه باید درک شود، اشکال گوناگون زندگی است... (شکل زندگی شیر متفاوت است).
هدفم آنست که به شما بیاموزم، چگونه از انبانی از مزخرفات پنهان به چیزی برسید که مزخرفات واضح باشد... تصویری که از جهان دارم را، نه با قانع کردن خودم به اینکه تصویر درستی است بدست آورده ام و نه به آن خاطر این تصویر را برگزیده ام که مطمئنم درست است، نه، این تصویر تنها زمینه به ارث رسیده ایست که در برابرش من صحیح را از ناصحیح تشخیص می دهم... هر آزمونی، هر تاییدیه ای، و هر ردیه ای برای یک نظریه، پیشاپیش تنها در درون یک دستگاه رخ می دهد و این دستگاه، کم و بیش، نقطه عزیمتی دلبخواهی یا نامطمئن برای همه براهین ما نیست بلکه در واقع به ذات آنچه برهان می نامیم بر می گردد. بیش از آنکه این دستگاه نقطه عزیمت باشد، آن ذهنیتی که براهین ما درآن زندگی می گیرند، نقطه عزیمت است... باری، هیچ چیز، به دشواری نفریفتن خویشتن نیست.

آدمی باید چنان بیدار شود که به شگفت آید، و شاید مردمان نیز؛ علم راهی است که دوباره آدمی را به خواب می فرستد.
 
بکوشید دوست داشته شوید، بدون آنکه تحسین شوید.


********************************************************

I am either happy or unhappy, that is all. It can be said: good or evil do not exist.
A man who is happy must have no fear. Not even in the face of death.Only a man who lives not in time but in the present is happy...The world of the happy is quite different from the world of the unhappy... 
Ethics and Aesthetics are one..
The limits of my language mean the limits of my world...All I know is what I have words for... The world is my world: this is manifest in the fact that the limits of language (of that language which alone I understand) mean the limits of my world...An entire mythology is stored within our language...People are deeply imbedded in philosophical, i.e., grammatical confusions. And to free them presupposes pulling them out of the immensely manifold connections they are caught up in... Philosophy is a battle against the bewitchment of our intelligence by means of our language...If a lion could talk, we could not understand him...My aim is: to teach you to pass from a piece of disguised nonsense to something that is patent nonsense... I did not get my picture of the world by satisfying myself of its correctness; nor do I have it because I am satisfied of its correctness. No: it is the inherited background against which I distinguish between true and false...All testing, all confirmation and disconfirmation of a hypothesis takes place already within a system. And this system is not a more or less arbitrary and doubtful point of departure for all our arguments; no it belongs to the essence of what we call an argument. The system is not so much the point of departure, as the element in which our arguments have their life...Nothing is so difficult as not deceiving oneself
Man has to awaken to wonder — and so perhaps do peoples. Science is a way of sending him to sleep again.



Aim at being loved without being admired



Ludwig Wittgenstein


https://en.wikiquote.org/wiki/Ludwig_Wittgenstein?fbclid=IwAR2Fc6VBCyd_ZIWIsURQERhc6stq3K-E7qV0OqdV_ln1aAqMfbX0bPGG4BI 



*ممنون از تویی که هر از گاهی آینه خاک گرفته مو دستمال می کشی.

Friday, April 12, 2019

رخوت کوتاه

این سایه های بلند را ببین
که چطور دارند تن داغشان را کش می دهند
که چطور چرکی شب را با مالیدن سیاهی بر زمین پاک می کنند.
 
حالا تو هم دراز بکش.
طول این بعداز ظهر آرام تنبل
نسبت عکس دارد با درازای سایه ی تو.

خلوت کن با خودت. 
با این رخوت کوتاه.

 
بودن یا نبودن... بحث در این نیست. 
وسوسه این است.

Monday, March 25, 2019

Eventually time becomes meaningless. Nothing happens, and it keeps not happening forever.