Saturday, April 10, 2021

۴ × ۴

 اتاقی است اینجا :

                      یک نفر را کم

                                            دو نفر را بسیار.

آن کنج پنجره ای

سمت من دیواری


در  این میانه ی از هرچه تهی

آه می کشد سقف

از غم

از جبر تنهایی


خانه ام بی غوغا ست

ضیافت شب اما قندیل باران ش گرفته

امشب پنجره باز در کار گره انداختن به ابروی خواب

از کنج خوف انگیز خود می دهد رنجور آواز

نجوای وهم انگیز پریزادی است پیچیده در ناقوس ترس


بر فراز نیم بند تن شناور شولای مرگ

نشسته کمین فرو غلتیدنم را در گود مسخ

نگهبان صبح را ترسم خواب رفته باشد باز، گرم گرم

من ام و پنجره ای دهان بازمانده

که می بلعد روانم را آهسته آهسته

ژرفاژرف غارش قیراندود

می کشانم خسته جانم را در قاب او.

***


می کشانم خسته جانم را در قاب:

سر بر دهان شیشه می خوابانم

نجوای شب را می مکم آرام در گوش

شیار مغزم را پس می زند جامه

دست بر آماسیده شکنک بلند و پستش می کشد

مسخ علامات مگو مست می پیچم

 تسلیم می چرخم

و یک آن

به طرفتی که هیچ دفاعی را میسر نیست تدارک

به ناخن چنگ می زند در گوشت نرم مغز

آوخ!!

دیگرم رفت صبر و تاب

آمده است آوار

می گریزم به عقب

فریاد! فریاد!

پناه بر دیوار!

پناه بر دیوار!


<تترق ... تترق>

خانه ام؟ نه! همه چیزی جان گرفته است

ز هرسو دست است که پرتاب می شود به عزم کاسه سر

می چرخم به حول خود

می شوم بر زمین نقش

و ناگاه سایه دو پا که صورتم بر خاکش فرود آمده

نگهبان صبح به نجاتم آمده.
     

Sherbrooke, 5 November 2006

 

 
 
 

Wednesday, January 6, 2021

Sour Silence

 

 
In the thick of the woods
Sour silence in the mouth

A rising cold from the evening breeze
leaves a line of tears and fleets

Ahead is a plain
Grave is the pain

I say to myself quietly
How empty my heart is
like this environs

 

 در انبوه خامش بیشه
 سکوتی گس در دهان  
 
خیزشی سرد از نسیم عصر  
خطی از اشک می گذارد ومی گریزد   
 
پیش رو دشتی  
در سینه دردی  
 
 به خود می گویم آهسته:  
چقدر دلم مثل این دور و بر هست خالی
 
با الهام ازچیزی که ۱۵ سال *بعدش* از این شاعر چینی خوندم

Wang Wei: Deer Park

鹿 寨
空 山 不 见 人
但 闻 人 语 响。
返 景 入 深 林
复 照 青 苔 上。

Lu Zhai

Kong shan bu jian ren
Dan wen ren yu xiang。

Fan jing ru shen lin
Fu zhao qing tai shang。

Deer Park

Empty mountains: no people seen
Yet one can hear the echoes of people’s words

Reflected light enters deeply into the forest
Illumination again: going to the green moss.

 

https://www.learnancientchinesepoetry.org/2016/10/22/wang-wei-deer-park




Thursday, October 8, 2020

Notes to my psychologist

  • There is no such thing as big or small agonies. They are all the same size. It is just us who enlarge or shrink in their face.
  • Everyone has absolute freedom, until they decide to use it.
  • The world today is a place where legs are wider open than minds.
  • Those who depart may never arrive. Those who do not, certainly won't.
  • Sometimes what is hidden under one mask can be revealed by putting on another mask.

*This post gets updated every now and down.

Sunday, September 27, 2020

سنت، یا فن پنجره سازی

سنت. قالب تهی شده ی مقدس. حرف تازه ی مشمول مرور زمان شده. مومیایی محافظه کار یه روح انقلابی. سو تفاهم عمدی و آسون.

سنت. ظرف نوتلای خالی که چون مایه ی پر کردنش نیست به لیس زدن درش قناعت می کنیم.

سنت. کتاب حافظی که تا وقتی رنگ جلدش با سماق و سیب سر سفره ی هفت سین  ِسته تلفظ سخت استعاره هاش از بحث زنده بگور نکردن ماهی قرمز تنگ هم خنده دارتره.  

سنت. مگسهای خیالاتی شده یی که فکر می کنن اگه مث کرم ابریشم دور خودشون با آت وآشغال پیله بسازن از اون سرش پروانه میان بیرون.


سنت رو ولی در هیچ تمثیلی بهتر از پنجره ندیدم.

تصور کن انعکاس خورشید یه بعدازظهر تابستونو که افتاده تو یکی از صدها شیشه ی یه مجتمع مسکونی. همینطور که از اون سر خیابون که زیر سایه ی یه برج دیگه س قدم زنان میگذری نور براقشو میبینی که از یه پنجره به یه پنجره ی دیگه میپره. 

تو ولی عاقلی. تعجب نمی کنی که:

 " ِا ... خورشید که الان تو این یکی بود.. چطوری از یه قاب پرید تو اون یکی؟‌"

تو می دونی که خورشید به پنجره ربطی نداره. داستان فقط اینه که جای درست خیابون وایسی و جای درستو نگاه کنی و شیشه یی هم باشه در اون ساعت خاص روز که نور رو از زاویه ی درست بگیره و به زاویه ی درست دیگه یی که تو باشی منعکس کنه.

همینه دیگه. نه؟

حالا به مذاهب و فرقه ها فکر کن. فکر کن یه روز یه بودایی بود که نور حق افتاد تو دل و مغزشو از اونجام منعکس شد رو بقیه. بعدشم افتاد مرد. بقیه چیکار کردن؟ جای اینکه بره هرکی جای خودش در ساعت و زاویه ی مناسب خودش منتظر باشه نوری به چهره ش بیافته، با وسواس خاصی شروع کردن از قاب پنجره ی بودا کپی ساختن. نظر غالب این بود که Fake it until you make it. یا بعارتی ما که نفهمیدیم چی شد. که یه روزی یه نوری افتاد تو اون قاب و بعدشم ناپدید شد. ولی شاید اگه همه ساختمونای شهر قاب پنجرشونو عین این کنن یعنی که ... کمابیش همگی با هم به حقیقت رسیدیم.

یهودی ارتدکس پالتوپوش تو زل گرما، شیعه ی  ِگل به سر، سیک شمشیر به کمر، مسیحی پولک خور. این همه. همه ساختمونای کجی که عوض کوبیده شدن و بازساخته شدن به جهت نورگیر، فقط تصمیم گرفتن قاب پنجره عوض کنن. حرف زیادی هم بزنی در راستای اینکه 

" عزیز من شما قاب و از طلام که بسازی تا وقتی دیوارت شمالیه نور غروب نمیگیره...!" میگیرن از همون پنجره آویزونت می کنن.

فکر نکن من و تو هم مستثناییم. اون مدل حرف زدن عین Jordan Peterson. این استایل کت یقه ورمالیده ی آلبر کامویی. اون قرقره کردنهای ۱۰۰ بار تمرین شده ی حافظ و نیچه. این شاخ شیطان کنسرت متال. من و تو هم قاب سازیم. من و تو هم به زاویه ی زیربنای هیچی شک نکردیم. یا بیضه ی شک و نداشتیم. همه در یه توافق نانوشته قاب بازیم و در یک دسیسه ی عمومی تصمیم به نریختن پته ی همدیگه رو آب گرفتیم.

این ماییم. جاعلانی که سنت شکنی رو هم سنت کردیم.