We are disquiet patients of the same asylum who constantly think someone else's bed is better.
We have been led to believe changing the bed would somehow cure the neurosis.
دیدم حضرت آدم ام و کنار حوا وایسادیم رو یه تخته سنگ وسط بیابون. هر دو لخت و زیبا بودیم. باد موهای حوا رو می ریخت رو صورتش جوری که چشای خندونش باهام از اون زیر قایم موشک بازی می کرد.
نگاه از هم گرفتیم و چرخیدیم به یه سمت. هر دو شونه به شونه رو به یه تابی بودیم که دو تا پسرامون روش تاب می خوردن. بچه ها ۷ ۸ ساله بودن و صدای ذوق و خندشون تو اون برهوت خالی می پیچید. من و حوا با افتخار به چیزی که ساخته بودیم نگاه می کردیم و لبخند می زدیم.
یهو از لای ابرهای سیاه اون بالا زلزله یه صدای رعدآسا پیچید تو دشت:
« بسوزان!»
لبخند از لب من و حوا پرید. به روی خودمون نیاوردیم. باز صدا غرید:
« بسوزان!»
قلبم محکم می زد. می دونستم چی می خواد. اما نمی خواستم. مردش نبودم. این همه زندگی م بود.
بعد اتفاق افتاد. دو تا بچه همینجور که تاب می خوردن شعله گرفتن. یه شعله نرم و آبی مث شعله گاز. خنده هاشون قطع نشد ولی. همینجور که تاب می خوردن شروع کردن به سوختن. بدون اعتراض و مقاومت.
تا غروب تموم شدن. دو تا تخته تاب همچنان عقب و جلو می رفت و خاکسترشونو می ریخت تو باد.
May 2002
خواب دیدم تو یه صحرا سر یه تپه شنی وایسادم. اون دورتر مراسمی به پا بود. یه حوض بود و بالاش از یه جرثقیل یه دوربین سر و ته با طناب آویزون بود جوری که سر لنزش وسط حوض و نشونه می رفت. ۴ تا زن چادری سیاه پوش نشسته بودن کنار حوض. هر از گاهی یکیشون آروم بلند می شد، میومد لب حوض وایمیساد. بعد بی تقلا و حرکت اضافه بدون اینکه کسی مجبورش کرده باشه مث یه تیکه چوب کم کم به سمت آب کج می شد تا می افتد توش و غرق می شد. اما باز ۴ تا زن بودن. یعنی فرقی نمی کرد چند بار زنها غرق شن. همیشه ۴ تا بودن. اون دوربین هم از بالا با یه کابل به تلویزیونی وصل بود که روبروی زنها اونور حوض پخش مستقیم غرق شدنشونو نشون می داد و اونام تماشا می کردن.
یهو دیدم منم یکی از اون زنهام. نوبتم که شد بی اختیار و زامبی وار پا شدم رفتم سر حوض. بعد با صورت افتادم تو آب.
حوض در واقع حوض نبود. یه دریچه یی بود به اقیانوسی که اون زیر بود. همینجور که پایین می رفتم شعاع نور رو می دیدم که زور می زدن تاریکی چگال آب و بِبُرن ولی تو همون یکی دو متر اول به گل می شستن و محو می شدن.
شنا بلد نبودم. شروع کردم به دست و پا زدن و آب خوردن. آب ریه هامو پر کرده بود. از ترس دیوونه وار دست و پا می زدم. ولی نه بالا می رفتم نه پایین. در یه ارتفاعی که از دریچه حوض دور نبود گیر کرده بودم. در لحظه وحشتناک یک ثانیه مونده به وقوع مرگ فیلم گیر کرده بود انگار. تموم نمی شد. ترس عمق و عرضی داشت به قد اون اقیانوس تاریک. و طولی به قد ابدیت پاز شدن عقربه ثانیه شمار ساعت. و در این حال تا صبح موندم. یک شب تا صبح آب خوردم. نه نجات پیدا کردم و نه مردم.
صبح پا شدم نشستم تو رختخواب و تند تند نفس های عمیق می دادم تو ریه پر آبم. مث همون خواب. مث کسی که غرق شد و نمرد.
November 2012