Thursday, February 9, 2023

 "When the snow falls, it is no more into the vast that the distances are leading, but inwards."

- Walter Benjamin

Friday, January 27, 2023

We are disquiet patients of the same asylum who constantly think someone else's bed is better.

We have been led to believe changing the bed would somehow cure the neurosis.

Saturday, January 21, 2023

به تو

 ریشه هایم درد می کنند

بر من نهر بزن مهربان

 نهر بزن

جاری شو

ببار

آوار شو

بگذر

خواهی دید که باز جوان خواهم شد

و آنگاه گیسوانت را که باد آشفته است

در سایه رقصان شاخه هایم
 
 دوباره از یاد خواهی برد


Saturday, January 14, 2023

خوابهای پراکنده: آدم و حوا

 دیدم حضرت آدم ام و کنار حوا وایسادیم رو یه تخته سنگ وسط بیابون. هر دو لخت و زیبا بودیم. باد موهای حوا رو می ریخت رو صورتش جوری که چشای خندونش باهام از اون زیر قایم موشک بازی می کرد.

نگاه از هم گرفتیم و چرخیدیم به یه سمت. هر دو شونه به شونه رو به یه تابی بودیم که دو تا پسرامون روش تاب می خوردن. بچه ها ۷ ۸ ساله بودن و صدای ذوق و خندشون تو اون برهوت خالی می پیچید. من و حوا با افتخار به چیزی که ساخته بودیم نگاه می کردیم و لبخند می زدیم.

یهو از لای ابرهای سیاه اون بالا زلزله یه صدای رعدآسا پیچید تو دشت: 

« بسوزان!»

لبخند از لب من و حوا پرید. به روی خودمون نیاوردیم. باز صدا غرید: 

« بسوزان!»

قلبم محکم می زد. می دونستم چی می خواد. اما نمی خواستم. مردش نبودم. این همه زندگی م بود.

 بعد اتفاق افتاد. دو تا بچه همینجور که تاب می خوردن شعله گرفتن. یه شعله نرم و آبی مث شعله گاز. خنده هاشون قطع نشد ولی. همینجور که تاب می خوردن شروع کردن به سوختن. بدون اعتراض و مقاومت. 

تا غروب تموم شدن. دو تا تخته تاب همچنان عقب و جلو می رفت و خاکسترشونو می ریخت تو باد.

May 2002