Sunday, August 20, 2023

The Lamb

Sometimes you have to be a lion so you get to live the lamb that you really are.

Thursday, August 17, 2023

مکالمه تو لندن

رفته بودم Camden flea market خنزل پنزلی بگیرم. که یعنی تجربه لندن رو به غایت استاد کردیم. 

تو راه برگشت یه زن تیره پوست با شمایل هندی نگه م داشت. زنی که  مُصر بود یه حرف خردمندانه بگیره ازم. می گفت یالا به جمله بگو که پر از خرد باشه! به همین رندومی. وسط یه خیابون شلوغ و بی ربط. منم یه چیزی پرت کردم تو این مایه ها که باورت نمیشه چقدر زیبایی می تونه از هیچی بوجود بیاد. اونم لبخندی زد و قبول کرد. تهش نه دینی فروخت و نه پولی خرید. فقط بعنوان جایزه یه پر نامرئی داد دستم که آرزو کنم و فوتش کنم هوا. منم کردم. پر نامرئی سر خورد رفت بالای خشکشویی که جلوش بودیم و به نوک تابلوش گیر کرد. زن خوشحال بود از هدیه یی که بهم داده. بهش نگفتم ولی وزن پری که آرزوم توش بود سنگین تر از هوای صاف و آفتابی بالا سرمونه. هیچ جای دوری نمی تونه پرواز کنه. همین گوشه تابلوی خشکشویی قایم میشه تا کسی نفهمه چقدر سنگینه. مخصوصا تو. زن سیه چرده ی هندی خندان و خوش قلب. 

خوابهای پراکنده: کمی پیش از سقوط

فاجعه ی قریب الوقوع برخورد هواپیما به کوه. و کنار هم نشستن ته بلیط سینما و کارت پرواز تو جیب شلوار منی که عن قریب برم تو کوه. همراه با تلخ خندی بر لب از این همه تفاوت اسکیل در دغدغه.‌ از اینکه چقدر دلم می خواد باز بزرگترین دغدغه ام حرص خوردن از چس فیل خوردن نفر پشتیم باشه سر اون فیلم آخری که ته بلیطش الان تو جیبمه کنار کارت پرواز. دوتا کاغذ هرکدوم مدرکی از دغدغه مصائب زندگی در دو اشلی که اساسا متفاوتن. یکی مدرک حقارتهام و یکی حکم مرگ به دست سنگهای روی کوه. یکیش درگیر کوچیکی دنیام و یکیش درگیر اصل بودنم تواین دنیا. خودشونم خبر ندارن چقدر فرق می کنن همینجور که بغل کردن همدیگرو اون ته جیب...