Wednesday, September 4, 2024

روز خوابی (Day Dream) - تاب و دار

موزیک متن Suspirium*
 

* Suspirium:

The Latin word suspirium means a deep breath or a sigh. The word suspiriosus comes from suspirium and the suffix -osus.
Mater Suspiriorum is the Latin name for Our Lady of Sighs, one of the Three Mothers. The other two mothers are Mater Lachrymarum (Our Lady of Tears) and Mater Tenebrarum (Our Lady of Darkness). The name of each mother translates directly from Latin, with "mater" meaning "mother".

تصویر:

 دو تا تابه. یه دختر و یه پسر دارن کنار هم ایستاده تاب می خورن. پر از رهایی و شعف. حتی می شه گفت با بی کلگی خاصی. وحشیانه. گاهی بهم نگاه می کنن و نخودی می خندن. گاهی ریسه می رن.

دور گردن هرکدوم طنابی هست که نیمه شل گره خورده. بلنده اینقدر که مزاحم تاب خوردنشون نشه. کوتاهه اینقدر که اگه بیفتن گردنشون و طناب می شکنه. در واقع چارچوبی که تابها بهش وصله یه جور سازه ی اعدامه. ولی صندلی رو کسی غیر از خودشون نمی تونه بکشه از زیرپا.

اهمیتی به این پتانسیل معدوم شدن نمی دن. شایدم نمی دونن افتادنشون از تاب یعنی چی.


داستان پشت این داستان:

قبل از سوار شدن اون دختر پسره دو تا بچه کوچولو ان. ۶ ۷ ساله. اولش طناب داری در کار نیست. دختره رو تاب خوابیده دور خودش چرخ می خوره. پسره با دوچرخه میاد تو قاب. دختر و تاب و می بینه و دوچرخه رو بی خیال میشه. رو تاب بغلی سوار میشه و جفتشون شروع می کنن تاب خوردن. گاهی پیاده می شن رو چمنها می خوابن و ابرها رو نگاه می کنن. دو سه باری پسره میره دوچرخه سواری ولی زود بر می گرده. یه چند باری دختره میره از قاب بیرون. یه بارش با لباس خوشگل تر بر می گرده. دوسردامن نو شو با دستاش می گیره بالا و واسه پسر چرخ می زنه که ببین واست چی پوشیدم. یه بارش برمیگرده با دو تا بستنی. خلاصه میرن و میان. ولی بیشتر هستن تا نباشن.

 

 

 

یکم که بزرگتر می شن و یکی از این دفعات که سوار تاب می شن طناب پیدا می کنن، گره می زنن به چارچوب چوبی و بعد هرکی می اندازه گردن اون یکی. یه جور که انگار «اگه مال من نباشی مال هیچکی دیگه هم نباش». ولی داوطلبانه و باعشق و هیجان. 

سالها می گذره و پیاده نمی شن. رو همون تاب بزرگ می شن، پیر می شن، می میرن. با هم. کنار هم. به خاطر هم.

تاب خالی هنوز تکون می خوره. طنابهای دار هم.

برلین - آگوست ۲۰۲۴

Tuesday, September 3, 2024

If -- By Rudyard Kipling


If you can keep your head when all about you   
    Are losing theirs and blaming it on you,   
If you can trust yourself when all men doubt you,
    But make allowance for their doubting too;   
If you can wait and not be tired by waiting,
    Or being lied about, don’t deal in lies,
Or being hated, don’t give way to hating,
    And yet don’t look too good, nor talk too wise:

If you can dream—and not make dreams your master;   
    If you can think—and not make thoughts your aim;   
If you can meet with Triumph and Disaster
    And treat those two impostors just the same;   
If you can bear to hear the truth you’ve spoken
    Twisted by knaves to make a trap for fools,
Or watch the things you gave your life to, broken,
    And stoop and build ’em up with worn-out tools:

If you can make one heap of all your winnings
    And risk it on one turn of pitch-and-toss,
And lose, and start again at your beginnings
    And never breathe a word about your loss;
If you can force your heart and nerve and sinew
    To serve your turn long after they are gone,   
And so hold on when there is nothing in you
    Except the Will which says to them: ‘Hold on!’

If you can talk with crowds and keep your virtue,   
    Or walk with Kings—nor lose the common touch,
If neither foes nor loving friends can hurt you,
    If all men count with you, but none too much;
If you can fill the unforgiving minute
    With sixty seconds’ worth of distance run,   
Yours is the Earth and everything that’s in it,   
    And—which is more—you’ll be a Man, my son!

Sunday, September 1, 2024

خوابهای پراکنده: آقوی همساده

توی کوچه پس‌ کوچه ی تنگ ونیزی داشتم قدم‌می زدم که صدای شالاپ اومد. یکی دو متر اون ورتر آقوی همساده افتاده بود تو جوب. بیچاره برگهای لوتوس روی آب و با سنگفرش اشتباه گرفته بود و صاف پا گذاشته بود رو یکیشون و تالاپی افتاده بود تو آب. آقوی همساده عروسک بود و این خودش به پیچیدگی شرایط اضافه می کرد. اولا عروسکا شنا بلد نیستن. ثانیا عروسکا ترکیبی از پارچه و اسفنج و کاغذن که هیچکدومشون واسه شنا مناسب نیست. ثالثا صرف همین که کی و با چه سابقه یی افتاده تو آب یعنی آغاز رشته یی از وقایع فاجعه آمیز.

پریدم قبل اینکه خیلی بره پایین از یه لنگ گرفتمش و کشیدمش بالا. قد سه برابر وزن عادیش سنگین بود از آب. پهنش کردم رو زمین و شروع کردم به سی پی آر و تنفس دهان به دهان. چند قلپی آب سرفه کرد از ته حلقومش بیرون و بعد رفت تو کما. فایده نداشت. چاقوی ضامن دار جیبی رو درآوردم که سینه شو بشکافم. سینه ش مقوای خیس و نرم. کمربند چوبیشو مث همیشه تا خرتناق کشیده بود بالا که دسترسی به سینه ش و دشوار می کرد. سگکشو باز کردم دستاچه. از وسط جناق، سینه ی ۱۰ سانتیمتری ش رو شکافتم که آبها بریزه بیرون. شش هاش اسفنجهای زرد و کهنه بود. مث اسفنج ظرفشویی مامان بزرگم که سالی یه بار فقط وقتی عوض می کرد که تقریبا به اتمهای سازنده ش تجزیه شده بود. شش های آقوی همساده رو با نوک انگشت مالش میدادم و هی آب می ریخت بیرون. هی آب می ریخت بیرون. و باز هی آب می ریخت بیرون. قد یه حوض آب کشیدم ازشون. تمومی نداشت. 

نشد. آقوی همساده درگذشت. برای اولین بار جان سالم بدر نبرد که قصه شو واسه آقای مجری تعریف کنه و بعدشم قاه قاه بخنده که "آقا له له شدیم..". از همه این بلاهای این سالها این افتادن تو جوب بغل خیابون پیش پا افتاده ترین و معمولی ترین بلا بود. ولی گاهی مرگ قرار نیست دراماتیک باشه. بی تناسب با زندگی پر فراز و نشیب مرگ می تونه احمقانه تر و معمولی تر از پاشیدن یه پشه روی شیشه ماشینی باشه که داره تو نم نم بارون با برف پاک کن روشن میره. جنازه ی اون پشه فقط قد حد فاصل رفت و برگشت شاخک برف پاک کن و نه بیشتر ثبت میشه‌ تو حافظه ی ماشین. و نه جهان و نه راننده و نه حتی پشه های دیگه میفهمن پشه یی اومده، پشه یی بوده و پشه یی رفته. همین قدر ضد اوج. همین قد ناقهرمانانه و بیهوده. مث خفه شدن آقوی همساده تو یه جوب آب نیم متری.

Sunday, July 28, 2024

خوابهای پراکنده: آسانسور

آسانسور نیمه خراب دانشگاه. با دختر عمه پریناز اونتو بودیم که سقوط کرد. صفحه ی دیجیتال عدد می انداخت سریع. پریناز و بغل کردم. نه از سر حفاظت، از سر اینکه بشه بافر گوشتی بین من و آهنا وقتی می خوره زمین آسانسور و جلوی آهنا رو بگیره که نره توم. حالا بماند که پریناز اینقدر بدغذا و لاغر بود که یکی جلوش محکم عطسه می کرد استخوناش مو ورمیداشت.

آسانسور همچنان در حال سقوط بود. نمی رسید به زمین. جاذبه صفر بود و من و پریناز (تو بغلم) معلق و خیلی نرم و آهسته می خوردیم در و دیوار. مث فضانوردا‌. کنتور دیجیتالی که حالا همه طبقات منفی رو هم رد کرده بود همش یه 88 لرزون و نشون می داد‌ بس که سریع عدد می انداخت. طبقه اولی در کار نبود. ما داشتیم به سمت طبقه منفی بی نهایت سقوط می کردیم. انگار که کنتور وصل باشه به ساعت جهان پریناز هی در زمان رفت عقب. کوچیک و کوچیک تر شد. تا جایی که نوزاد شد تو بغلم. من ولی همونجور موندم تو سن خودم.

دیگه یادم نمیومد داریم سقوط می کنیم. انگار سالهاست تو این اتاق یه متر در یه متر دارم بچه بغل، اسلوموشن و معلق می خورم در و دیوار.  زمان متوقف شده بود. صدای ساییده شدن آهنا روی هم قطع شده بود. سکوت مطلق. مث فیلم صامت. جوجه پریناز تو بغلم ساکت خوابیده بود.

یهو در دینگی کرد و باز شد.‌ رو زمین بودیم. همون طبقه ی اول دانشگاه. همه چی عادی بود. فقط من با یه آدم بالغ دیگه طبقه ی ۴ رفته بودم تو آسانسور و ۲۰ ثانیه بعدش طبقه همکف بچه بغل اومده بودم بیرون. این وسط نمی دونستم جواب عمه فریده مو چی بدم که بچه ی دسته گلشو اینجوری کرده بودم. حس شرمندگی ام از اون مدلها بود که تیشرت یکی رو میگیری که ببری واسش بشوری از رو محبت ولی گند می زنی و آب رفته ش رو تحویلش میدی.

سقوط آسانسور معمولا یعنی مرگ قطعی. اما واسه پریناز شده بود reset شدن عمرش. جای نقطه ته خط، شده بود بازگشت به سر خط. تو همون حال و هوای شرمندگی و عذاب وجدان یکم هم تو ذوقم خورده بود راستش. که چرا ساعت عمر من reset نشده بود.

پانوشت ۱:
چقدر اون کابل عمر پاره شده ی آسانسور هی منو یاد بند ناف پاره شده می انداخت. بند ناف پاره میشه و بدنیا میای، بند آسانسور پاره میشه و از دنیا میری. اما این بار بند آسانسور پاره شد و دختر عمه جان از اول بدنیا اومد. سهم من ولی از پاره شدن بند ناف فقط سقوط بود.

پانوشت ۲:
یه پایان آلترناتیو واسه این داستان: بند نافی درست میشه کم کم که اون بچه رو به سقف آسانسور وصل می کنه. وقتی آسانسور میرسه طبقه هم کف و درش باز میشه بچه از شکم سقف آویزونه و کسایی که سرشونو میارن تو از کف باز ته اتاقک منو می بینن که دارم به قعر سیاهی پر ستاره اون پایین سقوط می کنم و ناپدید میشم. ناف بچه رو می چینن و میارنش پایین.