Tuesday, September 9, 2014

خوابهای پراکنده: ماجرای عکس یادگاری و خواهر نداشته

سوار ماشین داشتیم می رفتیم. فقط ما. من و خواهر نداشته ام که تو باشی. تو شبیه مادر نداشتمون زیبا بودی. شبیه پدر نداشته پر از غرور ضمنی پس پشت خل بازیات. رسیدیم به یه دهکده ی فانتزی با خونه هایی که مث اسباب بازیهای صد برابر بزرگ شده بودن. پارک کردیم و جستیم بیرون سمت آب. دهکده ی کذایی یه میدون داشت که یه ورش می شد بالای یه موج شکن چند ده متری. همون سر که وای میسادی جلوت یه هیولای بی سر و ته می دیدی تا دور که فقط آب نبود. سکه بود. بی نهایت میلیون تن فلز. قاطی آب، روی آب، موج می خوردن تا اون ته. زیر آفتاب ظهر دریاهه خودش شده بود یه خورشید دو بعدی که کور می کرد چشو.
تو ذوق مرگ بودی. همینطور که هی موهات لای حرفات می پرید حالوندی بهم که عکس عکس. موبایلو دادی دستم و دویدی لب بالا بلندی موج شکن وایسادی. موجها اون پایین داشتن سنگها رو عینهو یه مش گراز وحشی گاز می زدن و می جویدن. تو هم که انگار نه انگار. خنده تو بغل کردی و رفتی پشتتو کردی به تصویر و رو به من تو قاب همه ی اینا که گفتم وایسادی. 
داشتم ور می رفتم که تنظیم کنم موبایلو. یهو دیدم یه موج به عرض همه ی دریا و ارتفاع بلندتر از موج شکن داره به سرعت پشتت خیز می گیره. ایتقدر سریع که تا بیام بهت بفهمونم رسید بهت. خورد به دیوار زیر پاتو اومد بالا. شستت. کشیدتت و برد. جای خالیت پر از کف و خیس. قفل کردم یه آن. دویدم اونجا که بودی. دیدم اون پایین جنازت داره مث یه گونی پر سنگ میره پایین تو آب. نعره زدم. انگار با نعره زدن می خوام مرگو بترسونم که پست بده. رفتی پایین. تموم شدی.
دریا کشید عقب. خشک شد ساحل. شکار امروزشو کرد و سهمشو گذاشت رو کولشو رفت. اون زیر شد همش قلوه سنگ و یه مشت میز و صندلی چوبی (انگار که بقایای خونه هایی باشه که قبلن با آدمای توش خوردتشون). پریدم پایین. زیر تکه چوبا دنبال جنازت می گشتم. قلوه سنگا رو چنگ می زدم و پرت می کردم. اطرافم یواش یواش آدمای دهکده جمع می شدن. عجیب بودن. مث یه لشگر مرده بالای دیوار وایساده بودن و فقط تماشا می کردن. نه حرکتی نه صدایی نه حالتی تو صورتشون. فقط ضجه زدنمو نیگا می کردن. 
تو نبودی. حتی جنازتم نبود. انگار خواهر نداشته یی بودی که واقعا هم هرگز نبودی. و من تا هروقت که این داستان یادم بیاد لای چوبای خیس این ساحل دارم دنبال جنازت می گردم.

2 comments: