Wednesday, September 24, 2014

خوابهای پراکنده: عنکبوتای سفید

عنکبوتای سفید. عین برف. بدنشون جمجمه های خندون. با نخ ابریشمی از سقف دارن میان پایین. تو اتاق خواب قرون وسطایی. صاف فرود میان رو تخت بهم ریخته و لای سفیدی ملحفه ها و بالشا گم میشن. تنها چیزی که بهم میگه اونا اونجا تو تختمن رد نخایی که رفته تا سقف و لوسترزنگ زده ی وسطش. از تخت فرار می کنم بیرون. کنج اتاق روبروی تخت یه شاه رطیل چاق لم داده رو یه صندلی لهستانی و پیپ دود می کنه. عین پدر خونده ها نشسته نظارت می کنه. موجودی به غایت قیر سیاه. عظیم. با بدن چارگوش و چند طبقه. هر طبقه یه مکعب که مث برج نمرود رو هم سوار شدن و رفتن بالا. هر مکعب کوچیکتر از قبلی. دور تا دور هر طبقه پر چشم. نشسته و یورش لشکر ریز- نوچه هاشو نگاه می کنه. و تختی که به دست این جانوران ظریف و تمیز فتح می شه. جای من نیس دیگه. تخت همون تخت. همونقدر سفید و نرم. اما امن نیس. دیگه نمی دونم سفیدیش از چیه. ملحفه یا موج جمجمه های ریز و لرزون. حالا دیگه معلوم نیس نرمه چون کتون ۶۰۰ رجه روش یا پتوی با تار و پود نخ عنکبوت بافته شده. این آخرین پناهگاهم پیوست به خاکریز دشمن.

1 comment:

  1. Inam dust dashtam , kheili tasviri bud, , lezat bordam az khundanesh

    ReplyDelete