Sunday, March 18, 2018

خوابهای پراکنده: کوزوو

جنگ کوزوو بود و من یه مادر مسلمون روسری دار با دو تا پسر بچه ی ۶ و ۷ ساله.  ما رو همراه با همه ی مردا و پسرای دهمون صف کرده بودن سینه دیوار. من تنها زن جمع بودم. اومده بودم چون اگه نیومده بودم بچه هامو میاوردن اینجا به هرحال. صربا می خواستن تفریحی هم کرده باشن تو جریان پاکسازیمون. گفتن از این دیوار تا دیوار مدرسه ی روبرو که ۱۵۰-۲۰۰ متری اونطرف تر بود همه باید بدون و برگردن. هرکی آخر برگشت و می کشن. این جونورا با یه طنز تلخ می خواستن عادلانه هم باشه مراسم اعدام. واسه همین چشا و دستای همه ی مردا رو بسته بودن که یه آوانتاژی هم به من و بچه هام داده باشن. همه شروع کردن دویدن. آدما کج و معوج می دویدن. مث مرغ سرکنده. بهم می خوردن و زمین می خوردن و بلند می شدن و باز. با این وجود به طرز عجیبی به سرعت راه کمک کردن بهمو پیدا کردن. هر کی تا جایی که می تونس داد می زد موقع دویدن. و همه در عین حال سعی می کردن به سمتی بدون که بیشترین داد زده می شه. اینجوری همه نزدیک خطی می دویدن که میانگین جمعیت و به دیوار روبرو وصل می کرد. (واقعا جالبه...اینو باید بعدا چک کنم ببینم واقعا میشه یا نه).  من دو تا بچه ها رو بغل کرده بودم و با نفسای خفه و کوتاه تند می دویدم. تو راه برگشت از همه عقب افتادم. برام مسلم بود که ما آخریم. این فاصله ی باقیمونده ی بین من و دیوار تنها فرصت بین من و تصمیم این بود که کدوم بچه رو اول از خط رد کنم. که اون یکی لااقل یه کم بیشتر زنده بمونه. افتان و خیزان و با روسری که حالا دورگردنم مث طناب راه نفسو تنگ کرده بودم رسیدم به  چند متری دیوار. دیگه نمی کشیدم. نمی خواستم بدوم. نمی خواستم رد شم. نمی خواستم انتخاب کنم. نشستم همونجا. صدای یه تک تیر اومد. از خواب پریدم. 

No comments:

Post a Comment