تو یه فقس توری بودم. از اینا که حیوونا رو میندازن توش. توی یه محوطه ی سرباز خاکی چمنی. ۷ ۸ ۱۰ متر اونورتر زندانبانم پشت یه میز نشسته بود. اونم توی قفس مشابه بود. دور تا دور این محوطه هم توری بود. یعنی قفس من و زندانبان هم خودش توی یه قفس بزرگتر محصور شده بود.
درهمه ی این قفسها نیمه باز بود. هر ۳ تاشون. اما بیرون رفتن به این سادگیا نبود. من قلاب دسته درازی داشتم که شبیه چنگک بود. هر وقت می خواستم برم تو حیاط دوری بزنم باید از دور قلابمو به سمت زندانبان تو هوا تکون می دادم که یعنی برم؟ اونم همونطور که پشت میزش نشسته بود اگه حال می کرد سری تکون می داد که برو. من اما از در نیمه باز محوطه نمی تونستم برم بیرون.
زندانبان دایره اختیاراتش از من یه کم بیشتر بود. اون اجازه داشت به خودش اجازه بده که از قفسش بره تو محوطه. از حصار حیاطم برخلاف من می تونست بره بیرون. اما از زندانبانی که پشت میز تو قفس خودش تو محوطه ی بیرون این حیاط نشسته بود باید به سبکی مشابه اجازه می گرفت. یعنی قلابشو تو هوا به سمتش تکون می داد سمتش. خلاصه لول اختیاراتش درسته از من مفلوک بی اختیار یه کم بیشتر بود اما همون. یکم بیشتر بود. کل این محوطه ی من و اون حکم قفسی بود که من توش بودم به نسبت یه محوطه ی بزرگتر اون بیرون. که فقط یه نفر (زندانبان) حق خروج داشت.
این سلسله بندی ادامه داشت. تهشو کسی نمی دونس کجاست و کیه. برا من حکم یه فرکتال و داشت. با زندانبانانی که زندانی سرزندانبان بالاسریشون بودن. یه رشته قفس تو در تو. همه با درهای نیمه باز. با زندانیایی که به میل خود انگار تو قفساشون موندن.
این وسط انگار فقط سر من بی کلاه بود که زندانبان کسی نبودم.
مرده شور این کار کارمندی ۹ تا ۵ و ببرن.
in bayad animation she...ghablanam behet gofte budam..cheghadr content e jadid...che khosh behaale khanandat!!
ReplyDelete