قصه ی بازی آدما ... قصه ی آدمای بازیگر... اما این بار آدما نقش حیوونا رو بازی نمی کنن، حیوونان که آدما رو بازی میکنن... قصه ی راست یه شهردروغ... شهری که دکتر نداره ( که کسی دردی نداره )... ملتی که
شاعرش از خر کمتره و واسه خریت ش هم باهاس محاکمه و زندونی بشه... ملتی که یه بدبخت ساده رو که اومده بود تماشا و حیووناشو اشتباهی آدم دیده بود می گیره و غارت میکنه.. استثمار میکنه ... پولشو... زیباییشو... اسم و هویتشو... می کنندش گاو شهر ...تازه از همه بد تر بهش میقبولونند که هر چی تا حالا زندگی
کرده همش خواب بوده و اصلا از اول خلقتش همینطوری بی چیز و زشت و تنها
بوده... طرف هم واسه اثبات "وجود" خودش مجبور میشه کلی بدوه و رشوه بده و
پارتی بازی کنه و تحقیر بشه که یه سجل قلابی بگیره و آخرش هم میشه "منوچهر" و
به خاک سیاه میشینه.... اینه قصه ی جامعه ی ما از زبان بیژن ... جماعت به
قول حاتمی "خواب".. "اجتماع خواب زاده" ... "جامعه ی چرتی" حیوان صفت..!
Friday, January 21, 2011
Thursday, January 13, 2011
زنجیری
دمدمای ظهر است
کنار دیوار سیمانی ایستاده ام
کسالت داغ آفتاب و فو ران خون در گوش
خیابان پر از شلوغی بی جهت و من ملعون تر از دشنام پست آفرینش
وکشاله ی رانی که دارد این گوشه از هوش میرود دراندوه فقر کالری
چه حوصله یی دارد این سیگار
دارد می سوزاند آرام آرام مرگ خود را
به آرامی فرو رفتن میخ مسخ همخوابگی در مغز
و پیچیدن نوار مکالمات درونی در حلقوم
دمدمای ظهر است و من باز مشکوکم
که زنده ام
کسالت داغ آفتاب و فو ران خون در گوش
خیابان پر از شلوغی بی جهت و من ملعون تر از دشنام پست آفرینش
وکشاله ی رانی که دارد این گوشه از هوش میرود دراندوه فقر کالری
چه حوصله یی دارد این سیگار
دارد می سوزاند آرام آرام مرگ خود را
به آرامی فرو رفتن میخ مسخ همخوابگی در مغز
و پیچیدن نوار مکالمات درونی در حلقوم
دمدمای ظهر است و من باز مشکوکم
که زنده ام
که زنده ام
مشکوکم به مزه ی شکلات و بوی پرتقال
مشکوکم به نفس راحت و سینه
مشکوکم به آب خوش و گلو
راه نزدیک ترین پشت بام را می دانستم اگر
به این شک مزمن پاسخی درخور می دادم حتما
اما من پیش از
آنکه به کاری برخیزم همواره از پای نشسته ام
همیشه پیش از آنکه فریاد برآورم تباه شده ام
و این تباهی را توجیهی برای تقدیس بی پایان افکارم نموده ام
افکاری که هر شب با لبخند و یک طناب گره کرده به بالینم می آیند
و هر روز صبح بر جنازه ی خواب گریزم می رقصند
دمدمای ظهر است و من از بربریت آدمی با خویشتن به خود پناه می برم
و از خود به خدا
خدایی که دیگر به کارم نمی آید
چون هر دو مرده ایم
همیشه پیش از آنکه فریاد برآورم تباه شده ام
و این تباهی را توجیهی برای تقدیس بی پایان افکارم نموده ام
افکاری که هر شب با لبخند و یک طناب گره کرده به بالینم می آیند
و هر روز صبح بر جنازه ی خواب گریزم می رقصند
دمدمای ظهر است و من از بربریت آدمی با خویشتن به خود پناه می برم
و از خود به خدا
خدایی که دیگر به کارم نمی آید
چون هر دو مرده ایم
Sunday, December 26, 2010
The price of being a sheep is BOREDOM, the price of being a wolf is LONELINESS. Choose one or the other with great care
I might be a
wolf... a hungry one, and an injured one.. a being that does not know when it transformed into its role... and a bad one because he enjoys watching the
emptiness of a sheep-like life ... like a condolence for all the unnecessary
pains he is drinking on... while secretly suffering from his own sheepness deep inside
Or I might be a sheep... bored to death by the extreme idiocy of a happy routine that keeps alive... indifferent to everyone... which makes everyone so small and unimportant... not knowing his destined death... not knowing why being protected from wolves... not knowing the "knowing"... life is the taste of grass... and noting else matters!
Or perhaps none... not a wolf nor a sheep... just a numb frame that carries a picture... of both.. and it itself is yet none..
Sunday, December 12, 2010
The tunnel...or simple instructions on how to get back to the end
The light at the end of the tunnel is sometimes just another train coming straight to you... to crush your face, your thirst, your unprotected hope... it comes to end the stubborn patience of an old man waiting for his freedom, his heroic death...
And there comes a moment when the truth lands humbly on your smashed shoulders : "does not it really matter anymore?"...
Should you die in the darkness of a circular tunnel there it is your true savior... screaming smoky light crawling out of his cave... to devour the darkness, the "You"...
You do not have to go to the end... the end always finds you..
You do not take it to the end... it comes to the end itself
And there comes a moment when the truth lands humbly on your smashed shoulders : "does not it really matter anymore?"...
Should you die in the darkness of a circular tunnel there it is your true savior... screaming smoky light crawling out of his cave... to devour the darkness, the "You"...
You do not have to go to the end... the end always finds you..
You do not take it to the end... it comes to the end itself
Subscribe to:
Posts (Atom)