درمیان
توده یی
که خود
را مردم
می نامند
می نشینم
و نگاهشان
می کنم.
مانندشان
شدن دشوار
است که
خود به
هیچ چیز
نمی مانند.
ذرات
غباری
هستند با
حرکات
کاتوره
ای.
بی
سبب می
دوند، در
فضای حول
خود تصادم
می کنند،
می آمیزند،
و باز
راه خود
را سمتی
دیگر می
گیرند و
می دوند.
مثل شن های رم کرده در
باد
صحرا.
سر
را میان
زانوان
زیر
دستهایم
پنهان می
کنم تا
فرسایش
تدریجی
ام را
در این
مهلکه
نبینم... حالا آماده میشوم
تا خود
را به
دورترین
نقطه درون
تبعید
کنم.. ..
اینم اسیر کردن واژگان توش مشهوده
ReplyDelete