Sunday, October 17, 2010

یک ثانیه خفه خون

از له له هار دقایق که بگذریم
طعم بوسه ی تو هرگز دیر نمی شود

من و تو کنار هم بارها
نشستیم آرام
بی آنکه از کنار بودن هم آرام گرفته باشیم


می توان خوابید زیر یک سقف و باز دلتنگ دیگری شد

هه!
آری هنوز می توان خندید!
به شره کردن ریخت خود در آینه
به لاشه ی آویزان سلام از دهان  یک مثلا  دوست
به دهن دره ی اعصاب پای یک مشت حرف مفت
به چهار رقمی نشدن حساب بانکی
می توان به زیبایی یک دروغ خندید
می توان حتی به بیهودگی خندیدن خندید
می توان خندید
می توان گندید
می توان همواره زایید و سر زا ننالید

می توان رفت و گور خود را پشت فحشی آبدار به زندگی گم کرد
می توان ماند و در حسرت رفتن دوباره پکی داغ به سیگار زد

حالا هم فرکانس من
بگذار خاطره بگویم

یک روز که احتمال آفتاب بیش از ۱۰ درصد بود
تو را تا بازداشتگاه خیابان بالا رساندم
سر راه بازگشت
بغضهایم را که تو بسیار داشتی
برداشتم و دویدم
و دویدم
آنقدر دوستشان داشتم
که محکم فشردم در مشتانم
دویدم و فشردم
به تختم که رسیدم
دیدم تمام بغضهایم را از لای انگشتهایم چکانده ام
 
...!
حالا به احترام تویی که از روی اندوه پشت پیشخوان لبخند می زنی
یک ثانیه خفه خون

No comments:

Post a Comment