آنقدر
از رفتن
ناتوان
بودم که
سرانجام
محکم
ایستادن
را آموختم.
آنگاه
که شن
های سست
قادر به
سراندنم
به سمت
چیزی
نبودند
به صخره
ای تیز
و رفیع
بدل گشتند
که مرا
بر ماندنم
یاری
کردند.
و
من ماندم.
و
به آرامی
به فانوسی
دریایی
تبدیل
شدم که
در سکوت،
دریای
فرضی پیش
روی خود
را رصد
می کند.
همانقدر
بیهوده
که روحانی.
و
حالا قایق
هایی می
بینم که
به سمتم
می آیند.
کشتی
شکستگانی
که به
لطف ناتوان
بودن ام
در یافتن،
مرا یافتند
No comments:
Post a Comment