جایی را بلدم که می شود در آن گم شد
هرشب، سرساعت 9
چند دقیقه بیش و کم
دو چهار راه از خانه که می شماری آنی گم می شوی
آنقدر طولانی که حتی مظنون ترین ها گمان به زنده بودن ات نبرند
پشت یک قاب بی پرده
پشت چهار زاویه ساده
میان چهار پاره خط متقاطع
شاید چشمهایش بیدار است اینبار
پشت چهار زاویه ساده
میان چهار پاره خط متقاطع
شاید چشمهایش بیدار است اینبار
که پس مانده کاسه خواب را بسراند در خون سردم
بی صدا..آرام
بسرد در روح سردم...
عبور کور عابر
نفس تنگ ابر قبل رگبار
سکوت خنگ خیابان در فهم این لحظه
بازدم خیس شال گردن آبان ماه
ائتلاف نورون ها در تصویب آلزایمر
حکم قاضی به ارتکاب جرم ، پیش از فرار خود!
اما من همین جا
پای کشاله پنجره ش
ایستاده به خواب رفته ام
باز زانوی بغضم می لرزد
باز چیزی آرام می سرد در خون سردم
No comments:
Post a Comment