Friday, October 15, 2010

بی نام

ساده می آیم ... بی صدا می نشینم ... بی خبر می روم
همین جا است که آدمی زاده می شود
بسان ابری بی باران در گذر از صحرا
هیچ چشمی او را نمی پاید
هیچ خیالی با او پرواز نمی کند
تنها نرم می آید ، نرم تر هم می رود


چنان بر تو گذر خواهم کرد که آب از آب نجنبد
میان این همه همهمه، لبهای سکوت من چه سنگین اند امشب

1 comment:

  1. این اما یه نمور تکراریه و کمتر خلاق

    ReplyDelete