Friday, October 15, 2010

خر خر نوت سفید

 
از عمق شب چند ساعتی مانده. صبح تعجیلی در آمدن ندارد. برف هم می بارد.

-
برف می بارید. با فروتنی هرچه تمام تر. ساکت و نرم آنسان که نگاهی به بخار گرم چای صبحانه چند دقیقه ای خیره ماند و با خم و پیچ آن خم و پیج خورد.در همه چیز حسی هست. اما این حس در همه یک چیز نیست.

حقیقتی پنهان است. نه آنجا که او را می جویند و می پندارند که جایگاه همیشگی اوست. عظمت حقیقت در سادگی معجزه آسای اوست. او را می یابی آنجا که هیچ چیز نشان از بزرگی یا جذبه یی رازآلود از سری پنهان ندارد. آنجا که منم؛ خسته از تمرین امروز سلام و ادب، از قانون نانوشته همزیستن های بی روح تر از مرگ، در غروب بی خورشید یک عصر برفی خود را خیس و وامانده، در مسیر برف های لگدکوب یک سرازیری پیدا می کنم. انگار که سالهاست جایی خود را نیافته بودم.

حقیقت شاید همین بعد از ظهر آرام باشد که از فرط تکرار از یاد همه رفته است. همین من که شیب خیابان را دید می زنم و خیابان که نگاه مرا نگاه می کند. کسی نیست. انگار هم قرار نیست کسی باشد. آنقدر همه جا از آدم خالی است که هر جا بروی کوچه ها یکطرفه می شوند و همه طرف تو .. و تو طرف هیچکس.

No comments:

Post a Comment