همه
چیز از
نخواستن
است که
آغاز می
شود.
همه
چیز از
آن بی
تفاوتی
ناشی از
تهی بودن.
آن
زمان که
تمام جبهه
های نبرد
دود می
شوند و
به آسمان
می روند
چون برای
تو همانقدر
جنگیدن
برای یک
ایده آل
مهم است
که برای
دیگری.
همانقدر
اثبات
درستی یک
جهان بینی
مقدس است
که همه
جهان بینی
ها متضاد
با آن.
و
این
دیوانگی
است به
حتم.
و
این
نخواستن
تو است
که مردم
را معذب می کند.
اگر تو
هیچ چیز
را حق
خود ندانی
هیچ
انگیزشی،
هرچند
عمیق و
انسانی،
قادر
نخواهد
بود در
تو مسوولیتی
ایجاد
کند.
اگر
هیچ چیز
نداری و
نمی خواهی
که داشته
باشی، پس
هیچ چیزی
نخواهد
توانست
تو را
از آن
خود کند.
حتی
زیباترین
نگاهها
و مرموزترین
جاده های
مه آلود.
و
این نقطه
شگرف
آزادی بی
قید و
بند است. ذره
ی بی
بار و
خنثی یی
هستی که
قوانین
فیزیک را
به رسمیت
نمی شناسی(
بی
آنکه حتی
خود تو بخواهی
که خواهان
به رسمیت
نشناختن چیزی
باشی)
موجودی
هستی
پاکیزه
از آرزو
و باکره از رویا
که واقعیت
را چون
ناظر
بیرونی
می بیند
که وجودش
دیگر قطعیت ندارد .
نه
مثل مکث
بی مکالمه
خود جلوی
ویترین
یک لباس
فروشی
تعطیل که
تصور می
کردم چیزی
در انعکاس
شیشه هست
که سند محکم موجودیت من است.
وجودی
که نمی
داند
چیست.
چون
نمی خواهد
که بداند
که چرا
اصلا باید
به چیستن
خود
بیاندیشد...
No comments:
Post a Comment